تبليغاتX
آسمون آبی

آسمون آبی

كسي كه از داستان سوم ماهي گرفت

 

احساس بطري بودن مي كنم. توش چيزي مي ريزند و مي شود بطري شير يا چيز ديگري و مصرفش مي كنند. وقتي هم كه ته كشيد، فقط يك بطري است. مي شود گذاشتش دم در خانه. انداختش توي باغچه يا زباله داني. مي شود شكستش يا يكبار ديگر هم مصرفش كرد.
به بطري، شيشه هم مي گويند. نمي دانم آواي شيشه چه ارتباطي با شكستن دارد، ولي طوري است كه آدم دلش مي خواهد توي جمله هم بشكندش. شيشه شير. شيشه نوشابه. شيشه پنـجـ ره. شي شهعينـ ك.
همين الان يادم مي افتد كه وقتي فكر مي كنم، بايد عينكم را بگذارم عينم، والا نمره عينم مي افتد پائين و وقتي مي گذارم عينكم را، يادم مي افتد كه ديگران عينكشان را وقتي مي گذارند كه روزنامه مي خوانند يا تلويزيون تماشا مي كنند يا حساب و كتاب هاشان را مي نويسند و بعد يادم مي افتد بايد داستاني بنويسم درباره كسي كه از داستان اول ماهي گرفت. يعني قلابش را انداخت توي داستان اول و يك ماهي سرخ كوچولو گرفت و بعد انداختش توي تنگ شي شه اي. ماهي توي شكسـ تني زندگي مي كند. شكسـ تني دورش را گرفته. من هم ماهي ام و دارم توي شـ كـ س تـ نـ ي زندگي مي كنم. ش ك س ت ن ي دورم را گرفته. هر قدم كه بر مي دارم يك چيزي مـ ي شـ كـ نـ د يا يك چيزي كه قبلاً ش ك س ت ـه، خرده هاش پام را زخم مي كند. اگر تنگ ماهي بيفتد و بش كند، يعني ماهي مرده. مگر اينكه ماهي خودش زودتر از تنگ بجهد بيرون تا بعدها توي خرده شي شه تقلا نكند، يا از نبود هوا شكمش باد نكند و بيايد روي آب.


وقتي با كسي حرف مي زنم يا كنار كسي
مي نشينم يا به غير از كسم، كس ديگري مي بينم، ياد كسي
مي افتم كه از داستان اول ماهي گرفت و شكمم باد مي كند و مي آيم
روي آب. دلم مي خواهد قبل از اينكه هيچ عيني به عينم بخورد، از
شـ كـ س تـ ني بيرون بجهم و ببينم بعدش چه! كلمه بعد خيلي وسوسه
انگيز است. بعد مي گويم. بعد مي شنوي. بعد زندگي. بعد مرگ
. بعد بعد. بعد آدم را به جاي ديگري سفر مي دهد.

به جايي بعيد و هم سايه و هم روشن. نمي دانم بعد از من چه كسي مي فهمد كه گاهي بطري است. گاهي ماهي. گاهي درخت. گاهي ميز. پنجره. در. ديوار. لامپ. چراغ. نمي دانم افراد انفرادي تا چند فردا توي ضميرهاي مفرد حبس شده اند تا يك روز بالاخره جمع بشوند. ما ضمير اول شخص آزاد نيست. ما مجازي از چند ضمير اول شخص مفرد است. من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، ،…
ما خيلي تن هاست. ما اول ماهي، مادر، ماندن، … ، چشم ما پنجره اي است كه باز مي شود در داستان بعد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 2:38 قبل از ظهر  توسط   | 

كسي كه از داستان سوم ماهي گرفت

احساس بطري بودن مي كنم. توش چيزي مي ريزند و مي شود بطري شير يا چيز ديگري و مصرفش مي كنند. وقتي هم كه ته كشيد، فقط يك بطري است. مي شود گذاشتش دم در خانه. انداختش توي باغچه يا زباله داني. مي شود شكستش يا يكبار ديگر هم مصرفش كرد.
به بطري، شيشه هم مي گويند. نمي دانم آواي شيشه چه ارتباطي با شكستن دارد، ولي طوري است كه آدم دلش مي خواهد توي جمله هم بشكندش. شيشه شير. شيشه نوشابه. شيشه پنـجـ ره. شي شهعينـ ك.
همين الان يادم مي افتد كه وقتي فكر مي كنم، بايد عينكم را بگذارم عينم، والا نمره عينم مي افتد پائين و وقتي مي گذارم عينكم را، يادم مي افتد كه ديگران عينكشان را وقتي مي گذارند كه روزنامه مي خوانند يا تلويزيون تماشا مي كنند يا حساب و كتاب هاشان را مي نويسند و بعد يادم مي افتد بايد داستاني بنويسم درباره كسي كه از داستان اول ماهي گرفت. يعني قلابش را انداخت توي داستان اول و يك ماهي سرخ كوچولو گرفت و بعد انداختش توي تنگ شي شه اي. ماهي توي شكسـ تني زندگي مي كند. شكسـ تني دورش را گرفته. من هم ماهي ام و دارم توي شـ كـ س تـ نـ ي زندگي مي كنم. ش ك س ت ن ي دورم را گرفته. هر قدم كه بر مي دارم يك چيزي مـ ي شـ كـ نـ د يا يك چيزي كه قبلاً ش ك س ت ـه، خرده هاش پام را زخم مي كند. اگر تنگ ماهي بيفتد و بش كند، يعني ماهي مرده. مگر اينكه ماهي خودش زودتر از تنگ بجهد بيرون تا بعدها توي خرده شي شه تقلا نكند، يا از نبود هوا شكمش باد نكند و بيايد روي آب.


وقتي با كسي حرف مي زنم يا كنار كسي
مي نشينم يا به غير از كسم، كس ديگري مي بينم، ياد كسي
مي افتم كه از داستان اول ماهي گرفت و شكمم باد مي كند و مي آيم
روي آب. دلم مي خواهد قبل از اينكه هيچ عيني به عينم بخورد، از
شـ كـ س تـ ني بيرون بجهم و ببينم بعدش چه! كلمه بعد خيلي وسوسه
انگيز است. بعد مي گويم. بعد مي شنوي. بعد زندگي. بعد مرگ
. بعد بعد. بعد آدم را به جاي ديگري سفر مي دهد.

به جايي بعيد و هم سايه و هم روشن. نمي دانم بعد از من چه كسي مي فهمد كه گاهي بطري است. گاهي ماهي. گاهي درخت. گاهي ميز. پنجره. در. ديوار. لامپ. چراغ. نمي دانم افراد انفرادي تا چند فردا توي ضميرهاي مفرد حبس شده اند تا يك روز بالاخره جمع بشوند. ما ضمير اول شخص آزاد نيست. ما مجازي از چند ضمير اول شخص مفرد است. من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، من، ،…
ما خيلي تن هاست. ما اول ماهي، مادر، ماندن، … ، چشم ما پنجره اي است كه باز مي شود در داستان بعد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط  

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد...

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

آیا بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری می توان کرد؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط